خرید بک لینک

از آخرین سفرم به ایران قرار گذاشته بودم که هر از گاهی به یکی از دانش آموزان فامیل زنگ بزنم و به پدر و مادرش کمک کنم تا وضعیت تحصیلیاش بهتر شود. دیشب زنگ زدم و پدرش میگفت کسی که درس تو کلهاش نرود کاری نمیشود کرد، در برایر اصرار من شروع کرد به لج کردن که من دوست ندارم پسرم دکتر شود، میخواهم مثل خودم یک کارگر باشد. توضحیش هم این بود که دکترها آدمهای خسیسی هستند و بسیار پولکی! برایش توضیح دادم که اکثریت ماها حتی دکترها هم کارگر هستند، منتهی هر کسی خودش را به مهارتهایی مجهز کرده است تا نیازهایی از جامعه را برطرف کند. نیازهای فصلی کارگر فصلی میطلبدند و نیازهای پیچیده مهارتهای پیچیده. برای کسب مهارت رفع نیازهای پیچیده نیاز به آموزش دیدن است.

چنانکه در سنگ میخ پولادین نمیرود در سرش حرف حساب نمیرفت. دید پدر محدود بود و استانداردهایش پایینتر. تماس ما به پایان رسید اگر چه همچنان زنگ خواهم زد اما کسی که هیچگاه لذت مربوط به رسیدن حرف به مربوط به حداکثر حرف را در یک رقابت تجربه نکرده است و همیشه از سر تنبلی زمین و زمان را بهانه میکند تا هیچگاه یقه خودش را نگیرد نمیتواند لذت استاد شدن در دانشگاه هاروارد و استنفورد را در کله پسرش جا دهد.

برچسب: نویسنده: رها موسوی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 20:03

صفحه بندی