خرید بک لینک

وقتی ایران بودم برای استخدامی یک کارشناس آزمایشگاه در یک دانشگاه غیر انتفاعی به اصرار استاد راهنمای دوره ارشدم دعوت به مصاحبه شدم. خیلی خوشحال بودم. مصاحبه من خیلی کوتاه بود، دو سوال از من پرسیده شد. اولی آیا از برادران اهل تسنن هستم یا نه؟ و سوال دوم اینکه چرا کولبر نشدم؟ پرسیدم کولبر یعنی چه؟ گفت یعنی دو تا قاطر و اسب میخری و ...! از اینکه همچین سوالی از من پرسیده شده بود گیج و مبهوت شدم. نه فرصتی برای جواب دادن داشتم و نه حتی جوابی.

کلمه کولبر در ادبیات کُردی خیلی قدیمی و در ادبیات فارسی خیلی جدید است.

امروز پس از مدتها تلگرام رو نصب کردم. در یکی از گروهها پیامی دیدم:

لحظاتی پیش جسد آقای عبدالقادر صالحیان که شب گذشته در برف و بوران ارتفاعات کیله شین جان خود را از دست داده بود توسط اکیپ هلال احمر پیدا شد. متوفی حدودا 35 ساله و اهل روستای دیزج مرگور دارای ۴ فرزند بوده و اصالتا اهل روستای گلاز اشنویه میباشد.

این مشخصات کاملاً مشخصات داماد و پسرخاله من بود، به تمام شمارههایی که داشتم زنگ زدم، کسی گوشی را بر نمیداشت. بعد چند ساعت بالاخره کسی جواب داد و گفت «بله، متأسفانه».

قادر همراه با اسبش در هوای روشن در ارتفاعات برفی تیر میخورد. هم اسبش میمیرد و هم خودش! به همین راحتی! یک روز بعد جنازهش توسط هلال احمر پیدا میشود. یعنی تیرانداز در فاصله کم تیراندازی کرده و حتماً دیده که قادر تیر خورده و به احتمال قوی میمیرد اما او را به حال خود رها کرده تا بمیرد.

به همین راحتی! و دوباره تکرار «اشکمان یخ کرد در این پاییز» و تکرار « آنچه چشمان شما دائم حاشا میکند، چشمان ما دائم تماشا میکند»

قادر برای شروع ماه مدرسه پول خریدن لوازم التحریر و لباس برای بچههایش نداشت. میگفت هم کار نیست و هم همه چی خیلی گران شده است. کاشکی خدا همه آنان که برای روزی زندگیشان به اجبار به دل کوه میزنند را ضد گلوله میآفرید

برچسب: نویسنده: رها موسوی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 0:00

صفحه بندی